علی(ع)مولای بر حق و سردمدار ولایت محمدی

خودباوری و اعتماد به نفس 
اعتماد به نفس منشأ موفقیت افراد است، اگر کسی اعتماد به نفس داشته باشد، با حمایت خالق مهربان می‌تواند هر قله‌ای را فتح کند.کسانی که در زندگی موفق نیستند، مهم‌ترین عامل آن، فقدان اعتماد به نفس است.از پیشوایان دینی ما نقل شده است که: بزرگ‌ترین سرمایه، اعتماد به نفس است. کسی که فاقد سرمایه باشد، هیچ تجارتی نمی‌تواند انجام دهد سرمایه، سرچشمه موفقیت انسان می‌باشد. زیربنای کامیابی، اعتماد به نفس است، سایر طبقات موفقیت بر اساس اعتماد به نفس پایه‌گذاری می‌شود. کسی که فاقد اعتماد به نفس است نه تنها از خود شکوفایی باز می‌ماند بلکه به هیچ موفقیتی در زندگی نخواهد رسید. دانشمندان، زیر بنای اعتماد به نفس را عزت نفس می‌دانند و عزت نفس یعنی تعریفی که شما از خود دارید. هر کس، هر تعریفی از خود داشته باشد، همان عزت نفس او را نشان می‌ دهد.

من کیستم؟ پاسخی که انسان به این سؤال می‌دهد، میزان عزت نفس او است.راستی چه کسی می‌تواند بهترین تعریف را در پاسخ به این سؤال ارائه دهد؟ قطعاً کسی که اطلاعات و معلومات بیشتر از خود داشته باشد. این جاست که به اهمیت کلام حضرت علی(علیه‌ السلام) پی می‌بریم که فرمود: شناخت نفس (خودشناسی) سودمندترین معارف است.[1]

پروفسور وین دایر می‌گوید: در اندرون همه ما خزانه‌ای بی‌کران از عشق و شادمانی و نعمت هست که می‌تواند آن‌چه را در آرزوی آن هستیم برای ما فراهم کند.[2]

انسان موجودی پیچیده، عمیق و ارزشمند است، باید اعتراف کنیم که کسی جز خالق انسان نمی‌‌تواند او را معرفی کند. برای آگاهی از این تعریف به قرآن کریم مراجعه می‌کنیم که خداوند متعال می‌فرماید:‌به طور قطع من اراده کرده‌ام در زمین جانشین برای خود قرار دهم.[3]

در جای دیگر می‌فرماید: هر آنچه در زمین و آسمان هستند در اختیار شما قرار دادیم.[4]

و در جای دیگر انسان را گرامی‌ترین موجود آفرینش معرفی می‌نماید.[5]

بهترین و کامل‌ترین تعریف انسان را، خالق او ارائه داده است. کسی که قائم مقام خدا، گرامی‌ترین موجود آفرینش و حاکم بر زمین و آسمان و هر آنچه در آن‌هاست می‌باشد، به طور یقین بعد از خالق کائنات قدرت‌مندترین موجودات نیز هست.

ای عزیز خدا! حال که چنین باوری از خود داری، با حمایت خالق آفرینش هر کاری را اراده کنی، انجام خواهی داد. تو با این سرمایه خدادادی، شهامت انجام هر کاری را داری، ترس، از شخصیت‌ با شهامتی چون تو، وحشت دارد. هرگز کلمه‌ها و عبارت‌های منفی، همانند نمی‌توانم، ندارم، نیستم، می‌ترسم و... را در ذهن و بر زبان خود جاری مکن، زیرا به حمایت خدای رحمان تو قدرت‌مندترین و با شهامت‌ترین شخصیت ما هستی. نبودِ اعتماد به نفس در انسان عوارض زیادی دارد که از جمله آن‌ها می‌توان به از دست دادن سرمایه و استعداد‌ها، ناکامی در امور، اضطراب و استرس، عقب ماندگی در زندگی، بی‌هدفی و... اشاره کرد. در مقابل اعتماد به نفس ترس وجود دارد.

این ترس، همان ترس از ناکامی‌ها می‌باشد، چرا که ترس از خدا، عامل رشد و تکامل بوده و انسان را از ارتکاب اموری که سبب نابودی و عقب ماندگی او می‌شود باز می‌دارد، گر چه در نهایت ترس ما از خدا به خطا و اشتباه ما برمی‌گردد، که ما از عوارض و پیامدهای خطای خودنگران هستیم نه این که از خدا بترسیم، زیرا خداوند، زیباترین و مهربان‌ترین دوستان است.

به هر حال حضرت علی(علیه‌السلام)، بزرگ‌ترین گناه را ترس می‌داند، زیرا ترس سبب سرمایه سوزی و از دست دادن فرصت‌ها می‌شود و انسان را از هدف‌گذاری، برنامه‌ریزی و اقدامات رشد دهنده باز می‌دارد.  

برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه

دانشمندان در یک آزمایش، شخصی را هیپنوتیزیم (خواب مصنوعی) کردند، سپس یک لیوان یخ را به دست او چسبانده و به او گفتند که این آهن گداخته است، بعد از مدتی، موضعی که یخ به آن متصل بود شروع به واکنش و انفعال کرده و تاول زد؛ یعنی همان واکنشی را که دست در مقابل آهن گداخته، از خود نشان می‌دهد، به طور دقیق، نشان داد.

از این آزمایش نتیجه گرفتند که بدن انسان مدیری دارد که مادی نیست و حتی وقتی انسان خوابیده است، بدن را اداره می‌نماید. این بخش از وجود انسان را ضمیر ناخودآگاه (subconscioumind) می‌گویند. گرچه گاهی از آن به نام‌های ذهن نیمه هوشیار، ذهن ناهشیار، شخصیت ناخودآگاه و شخصیت ناآگاه یاد می‌شود.

روان شناسان، شخصیت انسان را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم می‌کنند و معتقدند، اعمال اختیاری انسان در بیداری تحت فرمان ذهن هوشیار می‌باشد. و ذهن نیمه هوشیار یا ضمیر ناخودآگاه حقیقتی غیر مادی است که نیاز به خواب و استراحت ندارد و خستگی به آن عارض نمی شود.

از بررسی نظریات فیلسوفان اسلامی خصوصاً جناب صدرالدین شیرازی چنین استنباط می‌شود انسان دارای حقیقت واحده‌ای است که دارای مراتب متعدد می‌باشد که ضمیر ناخودآگاه را می‌توان مرتبه یا مراتبی از نفس انسان نامید.[6]

آموزه‌های دین مترقی اسلام از یک سو و تحقیقات و بررسی‌های روانشناسان از سوی دیگر ثابت کرده که ضمیر ناخودآگاه انسان قابلیت برنامه‌ریزی و بهره‌وری را دارد، چنان که در آزمایش، تماس یخ با بدن انسان و واکنش تاول، ملاحظه فرمودید.

انسان می‌تواند ضمیر ناخودآگاه خویش را بر اساس باورهای زیبا رشد دهد و با برنامه‌ریزی از قدرت ضمیر ناخودآگاه برای تحقق اهداف خود در زندگی استفاده نماید. در فصل دوم به معرفی و چگونگی بهره‌مندی از ضمیر ناخودآگاه خواهیم پرداخت.

 


[ سه شنبه 88/1/11 ] [ 6:50 صبح ] [ یزدان ]

از دعاهای حضرت امام سجاد علیه السلام در روز عرفه است که:

خدایا! مرا شاکر و صابر گردان و مرا در چشم خویش خوار و در نظر مردم بزرگوار گردان .

خدایا! در همه کارها عاقبت ما را به خیر کن و ما را از خواری دنیا و عذاب آخرت نگهدار .

خدایا! مرا به علم توانگر ساز و به حلم زینت بخش و به تقوا عزیز کن و به عافیت زیبایی ده .

خدایا! از زوال نعمت و تغییر عافیت و غضب ناگهانی و همه چیزهایی که مایه ناخشنودی توست به تو پناه می‌برم .

خدایا! از اخلاق بد و اعمال بد و هوس‎های بد و مرض‎های بد به تو پناه می‌برم .خدایا! سحرخیزی را بر امت من مبارک ساز .
خدایا! تو را به غیب دانی و قدرتی که بر آفرینش داری سوگند می‌دهم تا موقعی که زندگی را برای من بهتر می‌دانی مرا زنده نگهدار و موقعی که مرگ را برای من بهتر می‌دانی مرا بمیران .

خداوندا! یک لحظه مرا به خودم واگذار مکن و چیزهای خوبی که به من بخشیده‌ای، از من باز مگیر.

خدایا بر محمد و خاندان پاکش درود فرست .درودهای پربرکت و پاکیزه و فزاینده‌ای که صبح‌گاهان و شامگاهان در رسند، و درود فرست بر ایشان و بر ارواح‌شان،

و کارشان را بر اساس تقوا فراهم آور، و احوالشان را به سامان‌ آر، و ما را به رحمت خود در جایگاه امن و امان در کنار ایشان قرار ده، ای مهربان‎ترین مهربانان.

منتخبی از دعای امام سجاد علیه‌السلام در روز عرفه،


[ سه شنبه 88/1/11 ] [ 6:44 صبح ] [ یزدان ]

بهترین را این است که را خوشبختی را از علی(ع)بیاموزیم:یکی از یاران آن حضرت از دست زنان خود شکایت کرد:

حضرت برخاست وسخنرانی مفصلی بدین شرح ایراد فرمود:((در هیچوقت از زن اطاعت نکنید!مال به دست او نسپارید!اداره منزل را به آنان واگذار نکنید!زیرا اگر زنان به اختیار خود باشند همه را به نابودی می کشانند وسر از فرمان شوهر به پیچنند!هر آنچه ما بدست آوردیم که زنان موقع نیازمندی پرهیزکاری را از دست می دهند و در برابر شهوت بزودی از پای در می آیند. هر چند پیر شوندبه زینت علاقمندند!و آنگاه که ناتوان شدند و زمینگیر خود پسند میگردند!هر گاه نمونه کوچکی از خواسته های آنان بر آورده نشود تمام محبت ها و نیکی ها را نادیده می گیرند))!

((خوبی ها را فراموش می کنند ولی بدیها را به خاطر می سپارند))!

((از تهمت زدن پروا ندارند!از سرکشی و مخالفت دست بردار نیستند و به نفع شیطان در کمین نشسته اند!))

آری هرگاه مرد مسلمان به این ریزه کاری ها که حضرت علی(ع) فرموده است دقت کند و اساس رابطه زناشویی را با توجه به این حقایق بریزد هیچگاه گرفتار نخواهد شد !
[ چهارشنبه 87/11/30 ] [ 6:12 صبح ] [ یزدان ]

عید قربان که پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مى رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حج گزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کرده قربانى مى کند تا سبکبال شود.
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.  و اکنون در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاکت؟

این را تو خود می دانی، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – باید به منا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی، من فقط می توانم " نشانیها " یش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" می خواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" می خواند آنچه ترا به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او، کور و کرت می کند ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس می سازد. در قله بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش، از بلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

سالخورده مردی در پایان عمر، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافه های ستاره پرستی و شکنجه زندگی. جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زنی نازا، متعصب، اشرافی: سارا.

و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه "مسئولیت روشنگری و آزادی"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پیر شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک " بشر" مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی اش، یک " بنده خدا" ، دوست دارد پسری داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پیری از صد گذشته، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یأس جانش را می خورد، خدا، بر پیری و ناامیدی و تنهایی و رنج این رسول امین و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می آورد و از کنیز سارا – زنی سیاه پوست –  به او یک فرزند می بخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل، اسماعیل، برای ابراهیم، تنها یک پسر، برای پدر، نبود، پایان یک عمر انتظار بود، پاداش یک قرن رنج، ثمره یک زندگی پرماجرا، تنها پسر جوان یک پدر پیر، و نویدی عزیز، پس از نومیدی تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده، از شادی، برق می زند – می رود و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است، می بالد و پدر، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته ی حیاتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گویی روئیدن او را، می بیند و نوازش عشق را و گرمای امید را در عمق جانش حس می کند.

در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختی و خطر گذشته، این روزها، روزهای پایان زندگی با لذت " داشتن اسماعیل" می گذرد، پسری که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است، و هنگامی آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعیل، اکنون نهالی برومند شده است، جوانی جان ابراهیم، تنها ثمر زندگی ابراهیم، تمامی عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم!

در این ایام ، ناگهان صدایی می شنود :

"ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش"!

مگر می توان با کلمات، وحشت این پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟

ابراهیم، بنده ی خاضع خدا، برای نخستین بار در عمر طولانی اش، از وحشت می لرزد، قهرمان پولادین رسالت ذوب می شود، و بت شکن عظیم تاریخ، درهم می شکند، از تصور پیام، وحشت می کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترین جنگ، جنگِ در خویش، جهاد اکبر! فاتح عظیم ترین نبرد تاریخ، اکنون آشفته و بیچاره! جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.

دشواری "انتخاب"!

کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را ؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را؟ لذت را یا مسئولیت را؟ پدری را یا پیامبری را؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را؟

انتخاب کن! ابراهیم.

در پایان یک قرن رسالت خدایی در میان خلق، یک عمر نبوتِ توحید و امامتِ مردم و جهاد علیه شرک و بنای توحید و شکستن بت و نابودی جهل و کوبیدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پیروز برآمدن و از همه مسئولیت ها موفق بیرون آمدن و هیچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامی، در پی خویش، کج نشدن و از هر انسانی، خدایی تر شدن و امت توحید را پی ریختن و امامتِ انسان را پیش بردن و همه جا و همیشه، خوب امتحان دادن ...

ای ابراهیم! قهرمان پیروز پرشکوه ترین نبرد تاریخ! ای روئین تن، پولادین روح، ای رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی، به پایان رسیده ای! میان انسان و خدا فاصله ای نیست، "خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشته ای؟

اکنون ابراهیم است که در پایان راهِ دراز رسالت، بر سر یک "دو راهی" رسیده است: سراپای وجودش فریاد می کشد: اسماعیل! و حق فرمان می دهد: ذبح! باید انتخاب کند!

"این پیام را من در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."! ابلیسی در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش، " دلیل منطقی" می دهد.

این بار اول، "جمره اولی"، رمی کن! از انجام فرمان خود داری می کند و اسماعیلش را نگاه می دارد،

 "ابراهیم، اسماعیلت را ذبح کن"!

این بار، پیام صریح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهیم غوغا می کند. قهرمان بزرگ تاریخ بیچاره ای است دستخوش پریشانی، تردید، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظیم توحید، در کشاش میان خدا و ابلیس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگینی "مسئولیت"، بر جاذبه ی "میل" ، بیشتر از روز پیش می چربد. اسماعیل در خطر افتاده است و نگهداریش دشوارتر.

ابلیس، هوشیاری و منطق و مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید بکار زند. از آن "میوه ی ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابلیس در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش "دلیل منطقی" می دهد.

"اما ... من این پیام را در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."؟

این بار دوم، "جمره وسطی"، رمی کن!

از انجام فرمان خودداری می کند و اسماعیل را نگه می دارد.

"ابراهیم! اسماعیلت را ذبح کن"! صریح تر و قاطع تر.

ابراهیم چنان در تنگنا افتاده است که احساس می کند تردید در پیام، دیگر توجیه نیست، خیانت است، مرز "رشد" و "غی" چنان قاطعانه و صریح، در برابرش نمایان شده است که از قدرت و نبوغ ابلیس نیز در مغلطه کاری، دیگر کاری ساخته نیست. ابراهیم مسئول است، آری، این را دیگر خوب می داند، اما این مسئولیت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدری آید. آن هم سالخورده پدری، تنها، چون ابراهیم!

و آن هم ذبح تنها پسری، چون اسماعیل!

کاشکی ذبح ابراهیم می بود، به دست اسماعیل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعیلِ جوان باید بمیرد و ابراهیمِ پیر باید بماند.، تنها، غمگین و داغدار...

ابراهیم، هر گاه که به پیام می اندیشد، جز به تسلیم نمی اندیشد، و دیگر اندکی تردید ندارد، پیام پیام خداوند است و ابراهیم، در برابر او، تسلیمِ محض!

اکنون، ابراهیم دل از داشتن اسماعیل برکنده است، پیام پیام حق است. اما در دل او، جای لذت" داشتن اسماعیل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهیم تصمیم گرفت، انتخاب کرد، پیداست که "انتخابِ" ابراهیم، کدام است؟ "آزادی مطلقِ بندگی خداوند"!

ذبح اسماعیل! آخرین بندی که او را به بندگی خود می خواند!

ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پیش آمد، و پدر، در قامت والای این "قربانی خویش" می نگریست!

اسماعیل، این ذبیح عظیم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگی آن گوشه، گفتگوی پدری و پسری!

پدری برف پیری بر سر و رویش نشسته، سالیان دراز بیش از یک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسری، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزیره، چه می گویم؟ آسمانِ جهان ، تاب دیدن این منظره را ندارد. تاریخ، قادر نیست بشنود. هرگز، بر روی زمین چنین گفتگویی میان دو تن، پدری و پسری، در خیال نیز نگذشته است. گفتگویی این چنین صمیمانه و این چنین هولناک!

-"اسماعیل، من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم..."!

این کلمات را چنان شتابزده از دهان بیرون می افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پایان گیرد. و پایان گرفت و خاموش ماند، با چهره ای هولناک و نگاههای هراسانی که از دیدار اسماعیل وحشت داشتند!

اسماعیل دریافت، بر چهره ی رقت بار پدر دلش بسوخت، تسلیتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق تردید مکن، تسلیم باش، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهیم اکنون، قدرتی شگفت انگیز یافته بود. با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید و جز آزادی مطلق نبود، با تصمیمی قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابلیس را یکسره نومید کرد، و اسماعیل – جوانمردِ توحید – که جز آزادی مطلق نبود، و با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید، در تسلیم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوی، یک " قربانی آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمی وصف ناپذیر، بر سنگ می کشید تا تیزش کند!

مهر پدری را، درباره عزیزترین دلبندش در زندگی، این چنین نشان می داد، و این تنها محبتی بود که به فرزندش می توانست کرد. با قدرتی که عشق به روح می بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالی از خویش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده ای که تنها به خدا نفس می کشد!

آنگاه، به نیروی خدا برخاست، قربانی جوان خویش را – که آرام و خاموش، ایستاده بود، به قربانگاه برد، بر روی خاک خواباند،  زیر دست و پای چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته ای از مویش را به مشت گرفت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد، فشرد، با فشاری غیظ آمیز، شتابی هول آور، پیرمرد تمام تلاشش این است که هنوز بخود نیامده، چشم نگشوده، ندیده، در یک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! این کارد!

این کارد... نمی برد!

آزار می دهد،

این چه شکنجه ی بی رحمی است!

کارد را به خشم بر سنگ می کوبد!

همچون شیر مجروحی می غرد، به درد و خشم، برخود می پیچد، می ترسد، از پدر بودنِ خویش بیمناک می شود، برق آسا بر می جهد و کارد را چنگ می زند و بر سر قربانی اش، که همچنان رام و خاموش، نمی جنبد دوباره هجوم می آورد،

که ناگهان،

گوسفندی!

و پیامی که:

" ای ابراهیم! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی"!

الله اکبر!

یعنی که قربانی انسان برای خدا – که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، بجای قربانی انسان! و از این معنی دارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدای اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از این معنی دارتر، خدا، از آغاز، نمی خواست که اسماعیل ذبح شود، می خواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز می خواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، و شد، چه صبور! دیگر، قتل اسماعیل، بیهوده است! در اینجا، سخن از " نیازِ خدا" نیست، همه جا سخن از " نیازِ انسان" است، و این چنین است " حکمتِ" خداوند حکیم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهیم را، تا قله بلند "قربانی کردن اسماعلیش" بالا می برد، بی آنکه اسماعیل را قربانی کند! و اسماعیل را به مقام بلند "ذبیح عظیم خداوند" ارتقاء می دهد، بی آنکه بر وی گزندی رسد!

که داستان این دین، داستان شکنجه و خود آزاری انسان و خون و عطش خدایان نیست داستان "کمال انسان" است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ خودخواهی است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آسای اراده بشریست و نجات از هر بندی و پیوندی که تو را بنام یک «انسان مسئول در برابر حقیقت"، اسیر می کند و عاجز، و بالأخره، نیل به قله رفیع "شهادت"، اسماعیل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامی ندارد – ابراهیم وار! و پایان این داستان؟ ذبح گوسفندی، و آنچه در این عظیم ترین تراژدی انسانی، خدا برای خود می طلبید؟ کشتن گوسفندی برای چند گرسنه ای!

موسم عید است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى کسى که در شکوهمندترین آیین دینى از زخارف دنیا دور شدى و به او نزدیکتر. ایام حج را نشانه اى از پاکیزگى ، رهایى، آزادگى، آگاهى و معنویت بدان. بدان که زمین سراسر حجى است که تو در آنى و باید با سادگى، وقوف در جهان درون و بیرون و قربانى کردن همه آرزوهاى پوچ دنیوى، خود را براى سفر بزرگ آماده کنى. انسان مسافر چند روزه کاروان زندگى است. سلام بر ابراهیم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.


[ شنبه 87/11/26 ] [ 2:41 صبح ] [ یزدان ]

خطبه بدون نقطه:
این خطبه حضرت علی زمانی ایراد شد که عده ای از شعرا و ادیبان عرب در بازار عکاظ گرد هم جمع شده بودند و در وصف بتهای اعراب و سنتهایشان اشعار فاخر می سرودند. عده ای از آنان با لحن استهزاء ‌از حضرت درخواست کردند تا به جمع آنها بپیوندد و آنها را با کلام خود به فیض برساند که در کمال تعجب همگان یکی از بزرگترین آثار ادبی - معنوی تاریخ به وقوع پیوست و حضرت خطبه ای ایراد کردند که تمام حروف آن فاقد نقطه است
.
الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ....

 

خطبه بدون الف:

کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.
حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ ...


[ شنبه 87/11/26 ] [ 2:38 صبح ] [ یزدان ]

آیا سنّی ها روایت «من کنتُ مولاه فهذا علیٌ مولاه» را قبول دارند؟
اگر قبول دارند، پس چرا با حضرت علی مخالفت و دشمنی می کنند؟
آنان می گویند که ولایت چند معنا دارد و یکی از معانی روشن آن دوستی است
. بنابراین تا زمانی که به این معنا قابل حمل است، نمی توان به معنای دیگر آن تمسک جست. بر این اساس حدیث غدیر در صدد بیان لزوم محبت به علی(ع) است، نه زمامداری حضرت. در برابر اهل سنت شیعیان باور دارند که ماهیت حادثه غدیر و سخنان پیامبر(ص) نصی صریح و قاطع بر امامت و پیشوایی حضرت علی(ع) است. قراین و شواهد به گونه ای است که هرگز نمی توان آن را تنها به دوستی و محبت تفسیر کرد. 

شیعیان دلائل متعددی بر امامت علی(ع) بیان کرده اند که به برخی از آن ها اشاره می شود:
1. لغت شناسان لفظ «ولی» را به معنای سرپرستی، عهده داری امور، چیرگی و رهبری معنا کرده اند. راغب اصفهانی می نویسد: ولایت یعنی یاری کردن، زمامداری و حقیقت آن سرپرستی است.(9) ابن اثیر می نویسد: «ولیّ یعنی یاور، و هر کس امری را بر عهده گیرد» سپس می افزاید: «از همین قبیل است حدیث «من کنت مولاه فعلیٌ مولاه» و سخن عمر که به علی(ع) گفت: «تو مولای هر مؤمن شدی» یعنی ولیّ مؤمنان گشتی.(10) صاحب صحاح اللغه(11) و مقایس اللغه نیز «ولیّ» را به معنای سرپرستی دانسته اند.(12) بر این اساس نگرش اندیشمندان اهل سنت (که ولایت را تنها به معنای دوستی معنا کرده اند) قابل قبول نیست.

2. اگر معنای «ولیّ» به معنای دوست و دوستی باشد، عاقلانه نیست که پیامبر اسلام(ص) بیش از یکصد هزار نفر را در هوای گرم و در وسط بیابان های خشک و سوزان متوقف سازد تا به مردم بگوید: «هر که من دوست او هستم، علی هم دوست او است و او را دوست بدارد»، زیرا دوستی مسلمانان با یکدیگر یکی از بدیهی ترین مسایل اسلامی است که از آغاز اسلام وجود داشته و بارها پیامبر(ص) مردم را به دوستی امام علی(ع) فرا خوانده بود.(13)

3. خطاب تند و قاطع خداوند بیانگر آن است که حادثه غدیر صرفاً اعلام دوستی علی(ع) نبوده است. مسئله آن قدر اهمیت داشت که خداوند خطاب به پیامبرش وحی می کند که اگر آن را ابلاغ نکنی، رسالت الهی را انجام نداده ای! خداوند فرمود: «... و إنْ لم تفعل فما بلغت رسالته» 4ـ خداوند در آیه 67 مائده به پیامبرش دلداری می دهد: «والله یعصمک من النّاس؛ خداوند تو را از خطرات احتمالی مردم نگاه می دارد».(14) آیا این مسئله نشان نمی دهد که مأموریت، مسئلة مهمی بوده است که پیامبر(ص) بیم آن داشته برخی بر اثر هواهای نفسانی به مقابله برخاسته و توطئه کنند؟ آنچه که موجب خطر برای پیامبر(ص) به حساب می آمد، طرح ولایت و رهبری امام علی(ع) بود، نه دوستی حضرت ، مضافاً بر این که بارها پیامبر از محبت امام علی(ع) سخن گفته بود و بیان آن، چالش های جدی را در پی نداشت.

4.بعد از آن که پیامبر(ص) علی(ع) را به عنوان رهبر تعیین کرد، مردم با علی(ع) بیعت کردند. ابوبکر و عمر نیز به علی(ع) تبریک گفته، با حضرت بیعت کردند و گفتند: تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدی.(15) نکته قابل دقت آن است که همة حاضران، از خطابة پیامبر مسئلة «امامت» علی(ع) را فهمیدند، از این رو با او بیعت کرده و برخی از آنان در ستایش علی(ع) شعر سرودند. حسان بن ثابت انصاری از پیامبر(ص) اجازه گرفت و اشعار زیبا سرود: قــم یــا علـــی فــإنّنـــــی رضیتُک من بعدی اماماً و هادیاً ؛ای علی، برخیز، خرسندم که تو امام و هادی بعد از من باشی


[ شنبه 87/11/26 ] [ 2:36 صبح ] [ یزدان ]

اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَدَنا فى تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ فى سُلْطانِهِ وَعَظُمَ فى اَرْکانِهِ، وَاَحاطَ بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ عِلْماً وَ هُوَ فى مَکانِهِ وَ قَهَرَ جَمیعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَمیداً لَمْ یَزَلْ، مَحْموداً لایَزالُ (وَ مَجیداً لایَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعیداً وَ کُلُّ أَمْرٍ إِلَیْهِ یَعُودُ).
بارِئُ الْمَسْمُوکاتِ وَداحِى الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُالْأَرَضینَ وَالسّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائکَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَمیعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَمیعِ مَنْ أَنْشَأَهُ یَلْحَظُ کُلَّ عَیْنٍ وَالْعُیُونُ لاتَراهُ. کَریمٌ حَلیمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ کُلَّ شَىْ‏ءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَیْهِمْ بِنِعْمَتِهِ.

ستایش خداى راسزاست که در یگانگى‏اش بلند مرتبه و در تنهایى‏اش به آفریدگان نزدیک است؛ سلطنتش پرجلال و در ارکان آفرینش‏اش بزرگ است.
اوست آفریننده آسمان‏ها و گستراننده زمین‏ها و حکمران آن‏ها. دور و منزه از خصایص آفریده‏هاست و در منزه‏بودن خود نیز از تقدیس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزونى‏بخش آفریده‏ها و نعمت ده ایجاد شده‏هاست. به یک نیم نگاه دیده‏ها را ببیند و دیده‏ها هرگز او را نبینند. کریم و بردبار و شکیباست. رحمت‏اش جهان‏شمول است و عطایش منّت‏گذار.


[ شنبه 87/11/26 ] [ 2:33 صبح ] [ یزدان ]

حکایتی شنیدنی از میرداماد
شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. 

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود .

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند (سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.
[ شنبه 87/11/26 ] [ 1:51 صبح ] [ یزدان ]

فتوای جدید یک متفکر اسلامی به نام "جمال البنا" از کشور مصر در خصوص حلال بودن بوسه بین دختران و پسران جوان" در اماکن عمومی بحث و جدال گسترده ای را در بین مجامع علمی و دینی مصر ایجاد کرده است.یکی از بزرگان دانشگاه الازهر و رئیس سابق بخش فتوای این دانشگاه بوده است به شدت به البنا اعتراض کرده و گفت: این گفتار سبب نشر فحشا و مسائلی کنترل ناپذیری خواهد شد... .
به گزارش پارسینه به نقل از العربیه؛ "البنا" درباره جواز حلیت بوسه بین دختران و پسران جوان در شبکه ماهواره ای الساعه با بیان این دلیل فتوا داد که، (بوسه بین دختران و پسرانی که با یکدیگر ازدواج نکرده اند) از سستی بشر است. در اسلام این مسئله ضمن "اشتباهات" وارد شده است. این اشتباهات، گناهان کوچکی هستند که با کارهای نیک از بین می روند.

وی همچنین به با اشاره به فتوای خود به العربیه گفت: به ما واجب است که نسبت به واقعیتی امکان تجاهل به ان در این عصر فعلی نیست شناخت پیدا کنیم. در واقعیت این عصر کنونی، بسیاری از دختران پسران جوان توانایی ازدواج را ندارند. این درحالی است که آنان در شرایطی هستند که بسیاری از عوامل خارجی که باعث تحریک غریزه جنسی می شود بر ایشان سایه گسترانده است. غریزه جنسی ای که خداوند در انسان بنا نهاده است.

وی مدعی شد: ما نباید این مشکل را دست کم بگیریم و کوچک بدانیم. فلا یکلف الله نفسا إلا وسعها، و این فتوا به معنای دعوت به فساد نیست. البنا همچنین بالا رفتن سن ازدواج، زیاد شدن مشکلات آن و بیکاری را از مسائلی عنوان کرد که باعث این گناهان کوچک مثل بوسه زدن است، می شود.

برخی از علمای الازهر البنا را متهم به انتشار فحشا از طریق این فتوا کرده و خواستار برگشت وی از این نظر شده اند. جمال قطب که یکی از بزرگان دانشگاه الازهر و رئیس سابق بخش فتوای این دانشگاه بوده است به شدت به البنا اعتراض کرده و گفت: این گفتار سبب نشر فحشا و مسائلی کنترل ناپذیری خواهد شد.

گفتنی است صدور فتاوی جنجال برانگیز از سوی مرکز الازهر که عمدتا با قصد سازگاری بین دین و دنیای جدید صورت می گیرد، اخیرا افزایش خاصی پیدا کرده است، بطور مثال اخیرا دکتر عزت عطیه استاد و رئیس بخش حدیث در دانشگاه الازهر گفته بود که برای جلوگیری از خلوت یک زن و یک مرد نامحرم در محل کار، "زن می تواند به همکار مرد خود شیر بدهد تا آنها باهم محرم شوند.
[ شنبه 87/11/26 ] [ 1:48 صبح ] [ یزدان ]

دخالت های بیجا از ناحیه ی پدران ومادران دختران وپسران عدم هماهنگی مالی وکوتاه فکری یکی از بحرانهای زناشوئی را افزایش و کانون مقدس خانواده را در معرض خطر قرار میدهد.

خوشبختانه به همان اندازه که دختر وپسر در جدایی پافشاری دارند به التیام وبازگشت نیز نزدیکترند.زیرا هنوز خوی کودکی که خود را بر سر یک مسئله جزئی با یکدیگر نزاع می کنند و چند لحظه بهد برای یک نفع جزئی با یکدیگر دوست می گردند در نهادشان وجود دارد.

اسلام که از هر فرصتی برای مقاصد خود بهره برداری می کند از این روحیه بصورت جالبی بهره برداری کرده است.اسلام شرط صحیح بودن طلاقرا((پاک بودن زن))قرار داده است.یعنی زن باید پس از اینکه باشوهرش همبستر شد از او کناره گیری کند وصبر کند تا قاعده ماهیانه ببیند سپس که پاک گردید مرد می تواند او را طلاق دهد.

صرف نظر از منافع دیگریکه این قانون دارد این منفعت را دارد که در طی این مدت که باید زن پاک گردد و ممکن است که این مدت از ماه هم تجاوز کند و زن ومرد بر سر عقل می آیند ودست به طلاق وجدایی نمی زنند وکانون مقدس خانواده را متلاشی نمی کنند.

ناگفته پیداست که هر گاه محرک اختلافات مادر زن-مادر شوهر-خواهر زن-خواهر شوهر باشند در اینجا می بینیم که نامی نه از پدر ها نیامد چون غریب به 60 درصد تمامی اختلافات بین مرد وزن اینان دخالت دارند که با یک گفته نابخردانه اینان یک زندگی شیرین رو به نابودی سیر می کند و یا چون مسایلی مانند عقیمی از قبیل مشکلات جنسی-نواقص جسمی- نبود فرزند-عوامل مادی و اعتیاد و امثال آن باشد. با گذشت زمان نه تنها عوض نمی شود بلکه ممکن است عوامل اختلاف شدیدتر هم بشود.بنابراین حل اختلاف با مرور زمان و در دوران قاعدگی زن وقتی است که اختلاف جزئی باشد وطرفین نزاع فقط مرد و زن باشند
[ شنبه 87/11/26 ] [ 1:46 صبح ] [ یزدان ]
<      1   2   3   4   5      >
درباره وبلاگ

یزدان
اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً به امید ظهورش انشاالله
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 11
کل بازدیدها: 34400